تبلیغات
عاشقان تنها
عاشقان تنها

سلام دوستان عزیز.من به همراه دوست عزیزم صدف تصمیم گرفتیم وبلاگی طراحی کنیم و در ان از عشق بنوبسیم.امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات شما بتوانیم وبلاگ خوبی را طراحی کنیم.
موفق باشید.......


حدیث جوانی- اخرین پست

اشكم ولی به پای عزیزان چكیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان كشیده‌ام

چون خاك در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشك در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلكم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من كه از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مكن كه آهوی مردم‌ندیده‌ام

کاش جوهر احساسات من می توانست،صفحه ی بیرنگ زندگی را خط خطی کند.اما افسوس که او از من میخواهد این چنین باشم.

سلام دوستان.بالا خره این دفترم به اخر رسید.کاش بعضی از اغاز ها در این دنیا پایانی نداشت.از تمام کسانی که وقتشان را برای این وبلاگ گذاشتن سپاسگزارم.این هم اخرین ابیات از یک ترانه ی خاطره انگیز.

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟

خدا نگه دارتان......





شنبه 19 تیر 1389 توسط ashkan | نظرات ()
هدیه ی تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید كه دخترش

گران ترین كاغذ زرورق كتابخانه اورا برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر

داده است . مرد دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را یه

هدر داده است تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت

وخوابید.

روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته

است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه

متوجه شد كه آن روز، روز تولش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه

تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه رااز

او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است

مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست

وباید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد وبه او

گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت

غمگین بود یك بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند كه دخترش چقدر

دوستش دارد!!





سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 توسط sadaf | نظرات ()
داستان غیر واقعی

اب از طریق حفره ها به داخل هدایت می شود.حال رطوبت خشکی را شکست داده است.دیگر مانعی وجود ندارد.

کمی ان طرف تر صدای خشم کار گرانی به گوش میرسد. ان ضربات بنا را از پای در می اورد. ساختمان های اطراف شگفت زده منظره را تما شا می کنند.ذرات لغزنده ی باران تمامی اجزای موجود در نمای ساختمان را احاطه کرده اند.با لا خره این بغض باید بترکد.

در ان تاریکی شب تنها طیف باریکی از نور به وضوح مشخص بود.بی حوصله اخرین دود ها را از دهانش بیرون می دهد،سپس با یک اشاره سیگار را رها میکند.پس از لحظه ای سکوت،دوباره بحثش را با مریم ادامه می دهد.دیروز باز هم با ارش حرف زدم.راستی ارش که هنوز فراموش نکردی!!؟؟؟اره همون دوستم که یکم عجیبه.همونی که میگفتی میتونم بیشتر روش حساب کنم.راستی تو میدونی من چرا منظور همه ی حرفهاش نمی فهمم؟؟؟مدام برام از ساختن و نا بودی،از بودن و نبودن،از رسیدن و نرسیدن،از عشق و فراموشی حرف میزنه.او میگفت: هیچ کس نمی تونه عشق حقیقیش از یاد ببره.گاهی فاصله ها بی معنی اند.مریم،خوشحالم که مثل قبل از من دور نیستی.دیگه نمی خاهم فراموش کنم که مالک چه چیز با ارزشی هستم.ببین من هنوز همون پسر کو چولوی با مزه تو هم.نگاهش را از ان تکه  اجر دور کرد،سپس از ان مکان دور شد و به چهره ی مریم خیره شد.فریاد های بلند صاعقه،نجوای عاشقا نه را در خود خفه می کرد.ترس از وجودش فا صله گرفت به همین خاطر،خود را به مریم نزدیک تر کرد.میدانست روزی زخم های درونی مثل ترک های ابتدایی بر روی دیوار،اسکلت وجودش را نابود میکند.در میان اشفتگی اتاق، تنها وجود پوستر های زیبای مریم،می توانست روح هر انسانی را تسلی دهد.حلقه های عظیم اشک،مشتاقانه به فعالیت خود ادامه می دهد.انقدر تصویر کدر بود تا نتواند اطرافش را به وضوح ببیند.مریم شگفت زده حرکات او را زیر نظر می گیرد.ناگهان بی اراده،جثه ی ظریف مریم را در اغوش می گیرد.باران چشمهایشان،لباس سفید مریم را تمیز تر از قبل جلوه می داد.دیگر هیچ خطایی کمال انسان را زیر سوال نمی برد.رامین هیچ گاه تصور نمیکرد در این لباس مقدس او را لمس کند.نا گهان ارش با عجله در را باز کرد.چیزی به طلوع خورشید نمانده است.به سختی میتوانست اتاق را ور انداز کند،اما طبق عادت تراکم پستر های مریم توجهش را جلب کرد.اسمان دیگر از چیزی شکوه نمی کرد.کم کم رامین به خود امد.تخته سنگهای کهنه در برابر قدرت بشری تسلیم شده اند.هیچ یک از ان ها سعی نکرد،دیگری را ببیند....

درست پنج سا ل پیش،در چنین روزی مریم از این دنیا گریخت

نویسنده:اشکان جباری





پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط ashkan | نظرات ()
......

باغبانی پیرم

که بغیر از گلها، از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند

عده ای کور و کرند

عده ای هم پکرند

دلم از این همه بد می گیرد

و چه خوب! آدمی می میرد

ازآن زمان که قسمت این آسمان شدم

تنهاترین کبــــوتر بی آشیان شدم

روحم در این زمینه آبی حرام شد

آواره چون برودت بادخزان شدم

بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!

از دست تو روانهء این لامکان شدم

دل در خیال خام رسیدن به نور بود

ای شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم

من همچنان کبودی بالم بالم نرفته است

مردم! دوباره هم هدف سنگتان شدم

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد



غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر


باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده، مثل کویری تشنه


شایداز جای دگر مزرعه شیبی دارد



سیب هر سال این فصل شکوفا میشد


باغبان کرده فراموش که سیبی  دارد





چهارشنبه 18 فروردین 1389 توسط ashkan | نظرات ()
گل و تگرگ

قصه من وغم تو
قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره
پا توی اتاق میزاره

کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه سفید مریم
با نوازش تو واشه

کاش میشد اما نمیشه
نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون
گلای مریم بزاره
کاش میشد اما نمیشه
این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره





سه شنبه 17 فروردین 1389 توسط ashkan | نظرات ()
دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کفِ مستی نمی بایست داد





پنجشنبه 27 اسفند 1388 توسط ashkan | نظرات ()
داستانی واقعی
 
این داستان واقعی است
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی



اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..



مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.


من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

************ ********* ********* ********* **
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.


اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید....




سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط sadaf | نظرات ()
تنهایی

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 





یکشنبه 23 اسفند 1388 توسط ashkan | نظرات ()
درد عشق

درد عشقی کشیده­ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته­ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده­ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می­رود آب دیده­ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده­ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده­ام که مپرس





سه شنبه 4 اسفند 1388 توسط ashkan | نظرات ()
راستی عشق کجاست

راستی عشق کجاست؟

دو سه روزی است که از او خبری نیست

نکند از من و تو رنجیده

که درون سینه هامان

از او یادی نیست؟

راستی عشق کجاست؟

نکند رفته به جای دیگری

به درون سینه ی رهگذری

چونکه در سینه ما

برایش جایی نیست

راستی عشق کجاست؟

امروز درون لانه ی آن دو کبوتر نبود

چونکه صیاد یکی زان دو کبوتر زده بود

شاید صیاد عشق را هم زده بود

که دگر از او اثری باقی نیست

راستی عشق کجاست؟

اگر او را دیدید

بگویید که من در پس این شعر

به دنبا لش همه جا را گشتم

بگویید که بی او آنجا

خبری از شادی نیست





یکشنبه 25 بهمن 1388 توسط ashkan | نظرات ()
اندوه من

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم





چهارشنبه 23 دی 1388 توسط sadaf | نظرات ()
ببار باران

ببار باران بر این شهر ویران زده


كه دلای آدما مسخ شده


ببار بر این جسمهای خشكیده


كه انسانیت از میون نسل بشر برچیده شده


ببار بر این دلهای سرد


كه دیگر نمی تپد برای كودكان بی مادر


ببار بر دل غم گرفته


بر دل پژمرده بر گل نشسته


ببار بر سر انسانهای مست


كه زندگی را همین دنیا دانند و بس


ببار بر دل آن پیر گریان


كه زندگی را باخت چه آسان


ببار بر آن دل شكست خورده


كه تیری آهنین بر دلش نشسته


ببار بر او كه دیگر امیدی بر دل ندارد


نیست مرهمی بر دل او چون اثر ندارد


ببار بر این جسم خسته من


باشد كه رود این سستی و رخوت من





دوشنبه 21 دی 1388 توسط sadaf | نظرات ()
اگر داغ دل بود ما دیده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم





سه شنبه 10 آذر 1388 توسط ashkan | نظرات ()
سیب سرخ خورشید
 

روزی خواهم آمد وپیامی خواهم آورد

در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم زد:

ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید

خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

رهگذر خواهد گفت:راستی راه شب تاریکیست،کهکشانی خواهم دادش!

روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هرچه دشنام از لبها خواهم برچید.

هرچه دیوار از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید،دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه را با باد!

وبه هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها!

بادبادک ها را به هوا خواهم برد

گلدانها آب خواهم داد...خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت!

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند.

...آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

 





دوشنبه 20 مهر 1388 توسط ashkan | نظرات ()
قرن ما شاعر اگر داشت

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز نبود شعار پرواز
وای بر ما كه تصور كردیم عشق را باید كشت
در چنین قرنی كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن
دیوانگی ست
درماندگی ست
شرمندگی ست
قرن قرن آتش نیست
قرن یك هوای تازه است
فكرها را شستشویی لازم است
گم شدیم گر در میان خویشتن
جستجویی لازم است
نازنین ها!!
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید كنیم





دوشنبه 30 شهریور 1388 توسط ashkan | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  


سلام دوستان عزیز.من به همراه دوست عزیزم صدف تصمیم گرفتیم وبلاگی طراحی کنیم و در ان از عشق بنوبسیم.امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات شما بتوانیم وبلاگ خوبی را طراحی کنیم.
موفق باشید.......
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
ashkan
sadaf
down load music
ma 2ta
shegeft angiz
adamo havva
kanuneh tark
iroonia
efrane eshgh
همه پیوندها
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
حدیث جوانی- اخرین پست
هدیه ی تولد
داستان غیر واقعی
......
گل و تگرگ
دستور زبان عشق
داستانی واقعی
تنهایی
درد عشق
راستی عشق کجاست
اندوه من
ببار باران
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
سیب سرخ خورشید
قرن ما شاعر اگر داشت
لیست آخرین مطالب
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



عشق می ماند. انسانها هستند که عوض می شوند